ابن سينا بزرگترين نابغه شرق

چاپ  |  ارسال به دوستان  |  PDF

    

 

 

 

 

 

 

بوعلی سینا در بخارا به دنیا آمد و از کودکی به دنبال کتاب و علم بود. هنگامي كه همسالانش روزگار را به بازيهاي بچهگانه در کوچه‌های بخارا ميگذراندند، وي به مطالعه كتابها و برداشت يادداشتهايی از کتابهایی که خوانده بود ميپرداخت و اغلب شبها نميخوابيد. ابن‌سينا، چهل بار كتاب مابعدالطبيعه ارسطو را خواند و تمام مطالب آن را به خاطر سپرد، ولي حقيقت آن را نيافت و كار بدانجا كشيد كه از خود مأيوس گردید. او هرگاه کار بدینجا می‌رسید، به عبادت ميپرداخت و به مسجد ميرفت. پس از گزاردن نماز، صدقه ميداد و از خداوند حل مشكل را ميخواست. شبها كه به خانه برميگشت، به خواندن كتاب ميپرداخت و این روش نیکو را از دوران جوانی تا به آخر عمر حفظ کرد.

در كار فلسفه و منطق و امثال آن، مداقه كامل ميكرد. بوعلی نزد ابوعبدالله ناتلی ریاضیات می‌آموخت و وی را در علم ریاضیات مردی دانشمند می‌دانست. ابوعبدالله ناتلی غیر از ریاضیات ذوق عرفانی هم داشت و در ضمن تدريس، گاهي از احوالات عارفانه صحبت مينمود. به موجب حکایتی، خود او هم كراماتي داشته و اگر این حکایت صحت داشته باشد، او را می‌توان از عرفای زمان خویش دانست و آن حکایت چنین است:

ابوعبدالله ناتلی روزی سر درس مجذوب بوعلی شده بود. او را به خوبي می‌شناخت و بر او معلوم گردیده بود كه عقل و ادراك شاگردش بيش از سن اوست. به اين ترتيب، به شاگردش گفت:

تو در علم به جایگاه بسيار رفيعی خواهي رسید؛ به طوري كه مورد حسد ديگران قرار خواهي گرفت و تقریباً عمري طولاني به سر خواهي برد.

ابن سينا از استاد پرسيد:

آيا ميتوانید پيشبيني كنید كه در چه موقع خواهم مرد؟

استاد جواب داد:

پيش‌بينيِ زمانِ دقيقِ مرگِ انسان جز از طرف ذات خداوند متعال امكان ندارد و خداوند در قرآن گفته است: «لا يستقدمون ساعۀً ولايستأخرون»؛ يعني ساعت مرگ آدميان نه يك ساعت جلو ميافتد نه يك ساعت عقب ميرود. و از اين ساعت فقط ذات خداوند مطلع است.

ابن سينا اصرار كرد كه زمان مرگ خود را بداند و استاد گفت:

من اين طور ميفهمم كه تو بعد از شصت سالگي در روز جمعه دنيا را وداع خواهي گفت.

و ابن سينا همانطور كه استاد گفت، در يك روز جمعه زندگي را بدرود گفت

با توجه به حکایت بالا که علاقه و تلاش زیاد بوعلی را به علوم عقلی نشان می‌دهد، چگونه وی به علم طب روی آورد؟

بعضی گمان کرده‌اند كه ابن‌سينا علم طب را تحصيل كرده تا بتواند معاش خود را تأمين كند؛ چنانچه شايعه‌ای دراین ‌باره هست. امّا این شایعه صحت ندارد. اين شايعه ناشي از يك شهرت كلي است و آن شهرت اين است كه فيلسوفان گذشته نميتوانستند از راه فلسفه معاش را‌ بگذرانند. از اين رو، پزشكي ميآموختند تا طب را وسيلة معاش قرار دهند. اين شايعه برای فيلسوفان گذشته به شكل يك قانون درآمد، تا جايي كه در زبان فارسي به پزشك ميگفتند «حكيم»؛ در صورتي كه حكيم عنوان فيلسوف است نه طبيب، و تا چهل- پنجاه سال قبل، اگر در تهران كسي بيمار ميشد، ميگفتند بايد نزد حكيم برود نه طبيب و نه دكتر.

امّا ابن‌سينا پس از اينكه فلسفه را تحصيل كرد، براي تأمين معاش نيازمند تحصيل علم پزشكي نبود و ميتوانست از راه مشاغل ديواني معاش خود را تأمين نمايد. آنچه ابن‌سينا را وادار به تحصيل علم طب كرد علاقهاي بود كه در محضرِ درسِ اسماعيل زاهد در او به وجود آمد.

بوعلی در جوانی همراه ابوعبدالله ناتلی توانسته بود به دستگاه سامانی راه یابد، زیرا امراي ساماني همگی دوستدار دانش و كتاب بودند و در میان آنها، نوح بن منصور ساماني بیش از همه به علم و دانش علاقه‌مند بود. همچنین، علاقة زيادي به جمعآوري كتاب داشت و در كتابخانهاش كتابهای كميابی يافت ميشد.

امير خسرو دهلوي- گرچه نويسندة رجال نبود- اما وی دربارة ابن سينا گفته است:

بوعلی در كتابخانه امير ساماني دسترسي به همه كتابهای دانشمندان اسلامي تا زمان خود داشته و نيز، در آن كتابخانه از كتب دانشمندان يوناني، مثل ذيمقراطيس و افلاطون و ارسطو و كتب دانشمندان اسكندريه (در متن عربي) استفاده ميكرده است. بیرون بردن كتاب از كتابخانه ممنوع بود و با اينكه ابن‌سيناي جوان نزد امير ساماني تقرّب داشت و یک بار وی را درمان کرده بود، مجاز نبود كتابها را براي نسخه‌برداری از كتابخانه خارج كند. البته، امیر به وی اجازه داده بود كه كاتبان را به كتابخانه بياورد تا در همانجا كتابها را رونوشت كند. ابن سينا از آن اجازه بيشترين استفاده را كرد و پيوسته سه كاتب را همراه خود به كتابخانه می‌برد و آنها پیوسته به رونوشت از كتابها مشغول بودند و ابن سينا در برابر کارشان دستمزدی به آنها می‌داد.

در زمستان، خانههاي بخارا را با هیزم گرم ميكردند. در يك شب زمستاني نيز، آتشي در كتابخانه افتاد كه احیاناً از آتش بخاري بوده است. گرچه آتش را خاموش کردند، اما تعدادي از كتابها سوخت. روز بعد، امير ساماني براي ديدن كتابخانه آمد و گفت: بلايي رسيده بود، اما به خير گذشت! چون قسمتي از كتابهايي كه من بيشتر به آنها علاقه‌مند هستم، از بين نرفته است.

اما كساني كه به ابن‌سينا حسد ميورزيدند، فرصت را غنيمت شمردند تا او را از چشم امير ساماني بيندازند و گفتند كه اين جوان بعد از اينكه همه كتابهاي كمياب كتابخانه را رونوشت كرده كتابخانه را آتش زده تا كتابها از بين برود و ديگر كسي آنها را نبيند و نخواند. و او به كتابهايي كه نسخهاي از آنها برداشته ابراز فضل نمايد تا همه گويند كه جز وي كسي دانا و علاّمه نيست.

بنابر آنچه از قول امير خسرو دهلوي بیان گردید، محمد بن هاشم بخاري، ملقب به افضل الدين، محرّك كساني بود كه به ابن سينا حسد ميورزيدند و افضل الدين ديگران را تحريك ميكرد كه به همه بگويند كتابخانة امير را ابن سينا آتش زده است. اما امير ساماني مردي عاقل بود و ميفهميد كه ابن‌سينا آتش‌افروز نيست و وي با اينكه سه كاتب را برای نسخهبرداري از كتابها گماشته است، نتوانسته جز تعداد کمی از كتابها را نسخه‌برداری کند تا اينكه ديگر به كتابهاي كمياب كتابخانة وي نياز نداشته باشد. اين بود كه به بدگويي حسودان و بخصوص افضل الدين توجهی نکرد.

در بخارا، طبق يك سنت قديمي، مجازات كسي كه به عمد آتشی برپا می‌کرد اعدام بود و افضل الدين اميد داشت كه امير ساماني ابن‌سينا را به جرم آتش زدن كتابخانه به قتل برساند يا اگر عمدي بودن حريق ثابت نشود، او را از دربار خود براند، ولي امير ساماني به ابن سينا گفت:

من ميدانم كه تو در ماجرای آتش‌سوزی كتابخانه تقصيري نداشتهاي. ميتواني مثل گذشته از كتابها استفاده كني و رونويسي نمايي.

***

در چهار مقاله نظامي عروضی حكاياتي از بوعلي نقل ‌شده که بعض آن را بیان می‌کنیم:

شيخ‌الرئيس، حجۀ‌الحق، ابوعلي سينا حكايت كرد، اندر كتاب مبدأ و معاد در آخر فصل «امكان وجود امور نادره عن هذه النفس» كه به من رسيد و بشنودم که حاضر شد طبيبي به مجلس يكي از ملوك سامان و قبول او در آنجا به درجهاي رسيد كه در حرم شدي و نبض محرمات و مخدرات بگرفتي. روزي، با مَلك حرم نشسته بود به جايي كه ممكن نبود كه هيچ مردی آنجا توانستي رسيد. مَلك خوردني خواست. كنيزكان خوردني آوردند. كنيزكي خوان‌سالار خوان از سر برگرفت و خم شد و بر زمين نهاد. خواست كه راست شود، نتوانست. همچنان بماند به سبب ريحي غليظ‌‌‌‌‌ كه در مفاصل او حادث شد.

ملك روي به طبيب كرد كه در حال او را معالجه بايد كرد به هر وجه كه باشد. و اين تدبير طبيعي را هيچ وجهي نبود و مجالي نداشت به سبب دوري ادويه. روي به تدبير نفساني كرد و بفرمود تا مقنعه از سر وي فرو كشيدند و موي او برهنه كردند تا شرم دارد و حركتي كند و او را از آن حالت مستكره آيد كه مجامع سر و روي او برهنه باشد. تغيير نگرفت. دست به شنيعتر از آن برد و بفرمود تا شلوارش فرو كشيدند. شرم داشت و حرارت در باطن او حادث شد چنانكه آن ريح را تحليل كرد و او راست ايستاد و مستقيم، و سليم بازگشت.

اگر طبيب حكيم و قادر نبودي، او را اين استنباط نبودي و از اين معالجات عاجز ماندي، و چون عاجز شدي از چشم پادشاه بيفتادي. پس، معرفت اشياي طبيعي و تصور موجودات طبيعي از اين باب است، وهو اعلم.

بعد از مرگ نوح بن سامانی، دیگر مجالی برای ماندن نبود و این را می‌توان از ماجرای کتابخانه دانست. پس، به سوی گرگانج در شمال غربی خوارزم حرکت کرد. هنگامی که به شهر وارد شد با شهرتی که داشت پادشاه خوارزم وی را به دربار خویش خواند.

در آن زمان، ابوالعباس مأمون خوارزمشاه حاکم خوارزم بود که وزيري به نام ابوالحسن احمد بن محمد السهيلي داشت که مردي حكيم‌طبع و كريم‌نفس و فاضل بود. و خوارزمشاه همچنين حكيم‌طبع و فاضل‌دوست بود و به سبب ايشان چندين حكيم و فاضل بر آن درگاه جمع شده بودند، چون: ابوسهل مسيحي، ابوالخير خمّار، ابوريحان بيروني و ابونصر عراق.

با این توصیف، بوعلی به درگاه پادشاه خوارزم راه یافت که هر کدام از این دانشمندان در دانش خاصی شهره بودند. ابونصر عراق برادرزادة خوارزمشاه بود و در علم رياضي و انواع آن بطلميوس ثاني بود؛ و ابوالخير خمّار در طب بقراط ثالث و جالينوس بود؛ و ابوريحان در نجوم به جاي ابومعشر و احمد بن عبدالجليل بود؛ و ابوعلي سينا و ابوسهل مسيحي خلف ارسطاطاليس بودند در علم حكمت كه شامل است همه علوم را.

اين طايفه، در آن خدمت، از دنيا بينيازي داشتند و با يكديگر انسي در محاورت و عيشي در مكاتبت ميكردند. روزگار بر نپسنديد و فلك روا نداشت و آن عيش بر ايشان منغص شد و آن روزگار بر ايشان به زیان آمد. از سوی سلطان يمين الدوله محمود، معرِّفي رسيد با نامهاي. مضمون نامه آنكه:

شنيدم كه در مجلس خوارزمشاه، چند كساند كه از اهل فضل بی‌نظیرند؛ چون فلان و فلان، بايد كه ايشان را به مجلس ما فرستي تا ايشان شرف مجلس ما حاصل كنند و ما به علوم و كفايات ايشان مستظهر شويم، و آن منّت از خوارزمشاه داريم.

رسول وي خواجه حسين بن علي ميكال بود كه يكي از افاضل و اماثل عصر و اعجوبهاي بود از رجال زمانه. و كار محمود در اوج دولت او عُلوّي داشت و ملوك زمانه او را مراعات همي‌كردند و شب از او به انديشه همي‌خفتند.

خوارزمشاه خواجه حسين ميكال را به جاي نيك فرود آورد و علفة شگرف فرمود و پيش از آنكه او را بار دهد، حكما را بخواند و اين نامه بر ايشان عرضه كرد و گفت:

محمود قوي‌دست است و لشكر بسيار دارد، و خراسان و هندوستان فتح كرده است و طمع در عراق بسته. من نتوانم كه مثال او را امتثال ننمايم و فرمان او را به نفاذ نپيوندم، شما در اين چه گوييد؟

ابوعلي و ابوسهل گفتند:

ما نرويم.

اما، ابونصر و ابوالخير و ابوريحان رغبت نمودند كه اخبار صلات و هبات سلطان همي‌شنيدند. پس، خوارزمشاه گفت:

شما دو تن را كه رغبت نيست، پيش از آنكه من اين مرد را بار دهم، شما سر خويش گيريد!

پس، خواجه اسباب ابوعلي و ابوسهل بساخت و دليلي همراه ايشان كرد و از راه بيابان روي به گرگان نهادند.

روز ديگر، خوارزمشاه حسين علي ميكال را بار داد و نيكوييها پيوست و گفت:

نامه خواندم و بر مضمون نامه و فرمان پادشاه وقوف افتاد. ابوعلي و ابوسهل برفتهاند، ليكن ابونصر و ابوريحان و ابوالخير پيشِ خدمت آيند.

به اندك روزگار، برگ ايشان بساخت و با خواجه حسين ميكال فرستاد و به بلخ به خدمت سلطان يمينالدوله محمود آمدند و به حضرت او پيوستند. و سلطان را مقصود از ايشان ابوعلي بوده بود. ابونصر عراق نقاش بود. بفرمود تا صورت ابوعلي بر كاغذ نگاشت و نقاشان را بخواند تا بر آن مثال، چهل صورت نگاشتند و با مناشير به اطراف فرستادند و از اصحاب اطراف درخواست كه:

مردي است بدين صورت و او را ابوعلي سينا گويند. طلب كنند و او را به من فرستانند!

اما چون ابوعلي و ابوسهل با كس ابوالحسين السهيلي از نزد خوارزمشاه برفتند، چنان كردند كه بامداد را پانزده فرسنگ رفته بودند. بامداد به سر چاهساري فرود آمدند. پس، ابوعلي تقويم برگرفت و بنگريست تا به چه طالع بيرون آمده است. چون بنگريد، روي به ابوسهل كرد و گفت:

بدين طالع كه ما بيرون آمدهايم، راه گم كنيم و شدّت بسيار بينيم.

ابوسهل گفت:

رَضينا بِقَضاء الله! من خود همي‌دانم كه از اين سفر جان نبرم كه تسيير من در اين دو روز به عيّوق ميرسد و او قاطع است، مرا اميدي نمانده است، و بعد از اين ميان ما ملاقات نفوس خواهد بود.

پس براندند.

ابوعلي حكايت كرد كه روز چهارم بادي برخاست و گرد برانگيخت و جهان تاريك شد و ايشان راه گم كردند. و باد طريق را محو كرد و چون بياراميد، دليل از ايشان گمراهتر شده بود. در آن گرماي بيابان خوارزم، از بيآبي و تشنگي بوسهل مسيحي به عالم بقا انتقال كرد. دليل و ابوعلي با هزار شدت در باورد افتادند. دليل بازگشت و ابوعلي به طوس رفت و به نیشابور رسيد، خلقي را ديد كه ابوعلي را ميطلبيدند. متفكر به گوشهاي فرود آمد و روزي چند آنجا ببود.

ابن سينا، براي استفاده از علم پزشكي خود، شهر نيشابور را از هر جهت مناسب دانست و تصمیم گرفت كه در آنجا سكونت کند. هنوز يك هفته از سكونت او در نيشابور نگذشته بود كه هنگام عبور از بازار بزرگ شهر، در چهارسوق کسانی را ديد كه مقابل تصويري كه بر ديوار نصب گرديده جمع شدهاند و راجع به آن صحبت ميكنند. ابن سينا با آنها همراه شد و شنيد كه ميگويند:

اين شكلِ ابن‌سينايِ كافر است و هر كس او را دستگير كند پاداش ميگيرد.

ابن‌سينا مشاهده كرد شكلي كه به ديوار نصب شده از حيث لباس شبيه به شكلي است كه او در گرگانج داشت، اما اعضاي صورتش شبيه به او نيست، چون نقاشي كه به دستور سلطان محمود شكل ابن‌سينا را كشيده بود شيخ الرئيس را نديده بود تا چشم و ابرو و بيني و ساير اعضاي صورت را مانند او ترسيم كند و فقط به او گفته بودند كه وي چه نوع لباسي در بر دارد.

تهمت كافر بودن كه سلطان محمود بر ابن سينا بست تا پايان عمر دست از شيخ الرئيس برنداشت، در صورتي كه آن مرد مسلمان بود و به واجبات دين اسلام عمل ميكرد. اما سلطان محمود از لحاظ مذهبي مردي بود متعصّب و سنّي مذهب و به او گفته بودند ابن‌سينا شيعه و از فرقة اسماعيليه است و سلطان محمود شيخ الرئيس را كافر ميدانست و به اختصار گفتيم كه دستور داده بود شكل او را تصوير كنند و به اطراف بفرستند تا او را بشناسند و دستگير نمايند.

وقتي ابن سينا شكل خيالي خود را بر ديوار چهارسوق ديد و صحبتهاي مردم را شنيد، دريافت كه ادامة زندگي او در نيشابور خطرناك است و بايستي از آنجا برود. پس، از آنجا روي به گرگان نهاد. قابوس پادشاه گرگان بود و مردي بزرگ و فاضل‌دوست و حكيم‌طبع بود. ابوعلي دانست كه او را آنجا آفتي نرسد و در آنجا سکنی گزید.

صاحب روضات الجنات ماجرایی از ورود وی به گرگان حکایت می‌کند:

آن‌گاه كه شيخ به جرجان رسيد، ديد مردهاي را دفن ميكنند. شيخ بر سر قبر حاضر شد و چون ميت را در لحد نهادند گفت: اين شخص نمرده است و در گور نگذاريد.

مردم از سخن شيخ به حيرت آمده گفتند: اين چه مطلبي است كه ميگويي؟

شيخ گفت: او را در محلي خالي به من بسپاريد كه پس از چند روز او را زنده به شما بازگردانم.

مردم چنان كردند. چون مرده را به موضع خالي بردند، شيخ او را فصد كرد. چون قدري خون گرفت، نفس آن شخص برآمد. شيخ رگ او را بگرفت و پس از ساعتي قدري ديگر خون برداشت، آن شخص بنشست و از حال خود پرس و ‌جو كرد. شيخ او را خبر داد. آنگاه شيخ به درمان وي اقدام كرد تا صحت كامل يافت.

پس، به كاروانسرايي فرود آمد. مگر در همسايگي او يكي بيمار شد، معالجت كرد، بِه شد. بيماري ديگر را نيز معالجت كرد، به شد. بامداد قاروره آوردند و ابوعلي همي‌نگريست و دخلش پديد آمد و روز به روز ميافزود.

روزگاري چنين ميگذشت. مگر يكي از اقرباي قابوس وشگمير را- كه پادشاه گرگان بود- عارضهاي پديد آمد و اطبّا به معالجت او برخاستند و جهد كردند و جدّي تمام نمودند. علت به شفا نپيوست و قابوس را عظيم در آن دلبستگي بود تا يكي از خَدم، قابوس را گفت:

در فلان تيم جواني آمده است عظيم‌طبيب و به غايت مبارك‌دست، و چند كس بر دست او شفا يافت.

قابوس فرمود:

او را طلب كنيد و به سر بيمار ببريد تا معالجت كند، كه دست از دست مباركتر بود.

پس، ابوعلي را طلب كردند و به سر بيمار بردند. جواني ديد به غايت خوبروي و متناسب‌اعضا، ولی خط اثر كرده و زار افتاده. پس بنشست و نبض او بگرفت و تفسره بخواست و بديد، پس گفت:

مرا مردي ميبايد كه غرفات و محلات گرگان را همه شناسد.

بياوردند و گفتند:

اينك!

ابوعلي دست بر نبض بيمار نهاد و گفت:

بر گوي و محلتهاي گرگان را نام بر!

آن كس آغاز كرد و نام محلتها گفتن گرفت، تا رسيد به محلتي كه نبض بيمار در آن حالت حركتي غريب كرد. پس ابوعلي گفت:

از اين محلت كويها برده.

آن كس بر داد تا رسيد به نام كويي كه آن حرکت غريب معاودت كرد. پس ابوعلي گفت:

كسي ميبايد كه در اين كوي همه سرايها را بداند.

بياوردند. و سرايها را بر دادن گرفت تا رسيد بدان سرايي كه اين حركت باز آمد. ابوعلي گفت: تمام شد.

پس، روي به معتمدان قابوس كرد و گفت:

اين جوان در فلان محلت و در فلان كوي و در فلان سراي بر دختري فلان نام عاشق است، و داروي او وصال آن دختر و معالجت او ديدار او باشد.

پس، بيمار گوش داشته بود و هر چه خواجه ابوعلي ميگفت ميشنيد. از شرم، سر در جامة خواب كشيد. چون استطلاع كردند، همچنان بود كه خواجه ابوعلي گفته بود. پس، اين حال را پيش قابوس رفع كردند. قابوس را تعجبی عظيم آمد و گفت او را به من آريد! ابوعلي را پيش قابوس بردند و قابوس صورت ابوعلي داشت كه سلطان يمينالدوله فرستاده بود. چون پيش قابوس آمد، گفت:

«انت بوعلي»؛ تو بو‌علی هستی.

گفت:

«نعم يا ملك معظم»؛ بله، ای پادشاه بزرگ.

قابوس از تخت فرود آمد و چند گام ابوعلي را استقبال كرد و در كنارش گرفت. و قابوس از اين معالجت شگفتي بسيار نمود و متعجب بماند و الحق جاي تعجب بود. پس گفت:

يا اجلّ افضل اكمل! عاشق و معشوق هر دو خواهرزادگان من‌اند و خالهزادگان يكديگر. اختياري بكن تا عقد ايشان بكنيم.

پس، خواجه ابوعلي اختياري پسنديده بكرد و آن عقد بكردند و عاشق و معشوق به هم پيوستند و آن جوان پادشاهزاده خوب‌صورت از چنان رنجي كه به مرگ نزديك بود برست. بعد از آن، قابوس خواجه ابوعلي را هر چه نيكوتر بداشت و از آنجا به ري شد و به وزارت شهنشاه علاءالدوله افتاد. و آن خود معروف اندر تاريخ ايام خواجه ابوعلي سينا است.

اما، حكايت كرد شيخ الامام ابوجعفر بن محمد ابي‌سعد النشوي، معروف به صرخ، از شيخ امام محمد بن عقيل القزويني از امير فخرالدوله باكاليجار البويي كه يكي را از اعزه آل‌بويه ماليخوليا پديد آمد و او را در اين علت چنان صورت بست كه او گاوي شده است. همه روز بانگ همي كرد و اين و آن را همي گفت:

مرا بكشيد كه از گوشت من هريسه نيكو آيد.

تا كار به درجهاي بكشيد كه نيز هيچ نخورد و روزها برآمد و نهار كرد و اطبّا در معالجت او عاجز آمدند. و خواجه ابوعلي اندر اين حالت وزير بود و شاهنشاه علاءالدوله محمد بن دشمنزيار بر وي اقبالي داشت و جمله مُلك در دست وی نهاده و كلي شغل به رأي و تدبير او بازگذاشته. و الحق بعد از اسكندر كه ارسطاطاليس وزير او بود، هيچ پادشاه چون ابوعلي وزيري نداشته بود... پس چون اطبّا از معالجات آن جوان عاجز آمدند، پيش شاهنشاه مَلك معظم علاءالدوله آن حال بگفتند و او را شفيع برانگيختند كه خواجه را بگويد تا آن جوان را علاج كند. علاءالدوله اشارت كرد و خواجه قبول كرد. پس گفت:

جوان را بشارت دهيد كه قصاب همي آيد تا تو را بكشد.

و با آن جوان گفتند. او شادي همي كرد. پس خواجه بر نشست همچنان با كوكبه بر در سراي بيمار آمد و با تني دو در رفت، و كاردي به دست گرفته گفت:

اين گاو كجاست تا او را بكشم؟

آن جوان همچون گاو بانگي كرد؛ يعني اينجاست. خواجه گفت:

به ميان سراي آريدش و دست و پاي او را ببنديد و فرو افكنيد!

بيمار چون آن شنيد بدويد و به ميان سراي آمد و بر پهلوي راست خفت و پاي او سخت ببستند. پس، خواجه ابوعلي بيامد و كارد بر كارد ماليد و فرونشست و دست بر پهلوي او نهاد، چنانكه عادت قصابان بود. پس گفت:

وه! اين چه گاو لاغري است! اين را نشايد كشتن، علف دهيدش تا فربه شود.

و برخاست و بيرون آمد و مردم را گفت:

دست و پاي او بگشايید و خوردني آنچه فرمايم پيش او بريد و او را گوييد بخور تا زود فربه شوي.

چنان كردند كه خواجه گفت. خوردني پيش او بردند و او همي‌خورد. و بعد از آن، هر چه از اشربه و ادويه خواجه فرمودي بدو دادندي و گفتندي:

نيك بخور! كه اين، گاو را نيك فربه كند.

او بشنودي و بخوردي بر آن اميد كه فربه شود تا او را بكشند. پس، اطبّا دست به معالجت او برگشادند چنانكه خواجه ابوعلي ميفرمود. يك ماه را به صلاح آمد و صحت يافت. و همه اهل خرد دانند كه اين چنين معالجت نتوان كرد، الا به فضلي كامل و علمي تمام و حدسي راست.

با شهرتِ روزافزای بوعلی سینا در طبابت، بازار افسانه‌سازی نیز داغ‌تر می‌شد. از میان این افسانه‌ها حکایتهای جالبی به دست می‌آمد که در اینجا یکی را به عنوان مشتی از خروار ارائه می‌کنیم:

معروف است كه بوعلی بيماران خود را به وسيله نخ يا ريسماني كه آن را بين میدان اصلی شهر و خانهاش كشيده بود، از راه دور، معاینه می‌کرد و به معالجه آنها ميپرداخت. مردم براي آنكه وي را بيازمايند، گربهاي زير چادر زني گذارده و سر ريسمان را به پاي او بستند. ابوعلي طبق عادت نسخهاي نوشت و چون آن را باز كردند، چنين ديدند:

بايد به اين بيمار پنج سير گوشت نرم و دو موش داده شود تا رفع علت گردد.

آخرین لحظات عمر ابن سینا

ابوعلي كثيرالشهوات بود بر مجامعت، و استفراغ را به افراط ميرساند. اين در مزاج او اثر كرد و معالجة مزاج خود نمي‌نمود تا آنكه در سالي كه علاءالدوله و امير حسام‌‌الدوله با يكديگر جنگ كردند در دروازة كرخ، شيخ ضعيف شد و مرض قولنج پيدا كرد. وي در هفتههاي پایانی عمر، در يك شبانهروز از سه تا ده بار خود را حقنه ميكرد، تا اینکه بعضي از رودههاي او مجروح گشت و جراحت روده پيدا كرد و بناچار، همراه علاءالدوله نیز ‌ميبايست بود. در این حال، او را صرع به هم رسيد كه از توابع قولنج است. پس، امر كرد كه دو دانگ از تخم كرفس در ميان ادويه كه به جهت حقنه ترتيب داده بود بكنند تا باعث شكست باد قولنج شود.

پس بعض از اطبّا كه متصدي معالجة وی بودند، پنج درم تخم كرفس داخل زیاده نمودند و معلوم نشد كه اين كار را عمداً كردند يا نه. پس از آن ممر، جراحت روده بسيار شد و شربت مثروديطوس به جهت صرع تناول مينمود. بعضي از غلامان او، به جهت خيانتي كه در خزانه كرده بودند و براي پنهان داشتن خطای خود، افيون بسيار در آن ریختند تا موجب مرگ شیخ الرئیس بشوند. ولی حیلة آنها کارگر نیفتاد و شيخ ابوعلي به اصفهان نقل مکان كرد و به معالجة خود مشغول شد و از ضعف به جایي رسيد كه قدرت برخاستن نداشت و غلامان وی در تمناي موت او ميبودند.

بعد از آن، شيخ قدرت ايستادن و رفتن پيدا كرد و به مجلس علاءالدوله حاضر ميگشت. البته، با اين حال پرهيز نميكرد و تخليط غذا مينمود و تكثير مجامعت. از علت كلي خلاص نشده، باز بيمار گشت. هفتهاي صحيح بود و هفتهاي بيمار. در اين اثنا، علاءالدوله ارادة همدان نمود و شيخ با او بود. در راه مرض قولنج عود نمود تا آنكه به همدان رسيد. در آخرين هفتة عمر، در همدان دانست كه طبیعت ضعيف شده است و به دفع مرض نميتواند پرداخت، معالجة خود واگذاشت و گفت:

مُدبّري كه عاجز ميشوند از تدبير او نزديك شده است. پس معالجه منفعت ندارد.

و روز مرگ خود را پيش‌بيني نمود و گفت:

من در روز جمعه خواهم مرد.

پس، غسل كرد و توبه نمود و آنچه داشت به فقرا تصديق كرد و رد مظالم و حقوق مردمان ادا نمود هر كسي را كه ميشناخت. و غلامان و بندگان خود را آزاد كرد و قرآن ختم ميكرد، و در سه روز يك بار ختم مينمود.

او روز جمعه اول رمضان سال چهار صد و بيست و هشت رحلت نمود و در همدان مدفون گشت. و در اين شب، خطبه به نام سلطان طغرل خواندند و از ذكر سلطان مسعود ابا نمودند. و عمر شيخ پنجاه و هشت سال شمسي بود

نظريههاي ابن سينا در مورد عنبيّه

ابن سينا از زماني كه در بخارا مطب گشوده بود مطالعات خود را دربارة پدید آمدن آثار بيماري در رنگ عنبیّه چشم آغاز كرده بود و تا پایان عمر به این کار ادامه داد. او متوجه شد این طور نیست که آثار بیماری تنها بعد از بروزشان در عنبیه چشم ظاهر گردند، بلکه بیماریهایی هستند که علائم آنها پیش از بروزشان نیز در عنبیه چشم دیده می‌شوند و بيمار قبل از آنکه احساس ناراحتي نمايد، در حاشية دايرة عنبيه لكههاي سفيدی به وجود ميآید و زماني كه بيماري آشكار می‌گردد، لكههاي سفيد از بين ميرود و جاي آنها تيره ميشود.

ابن سينا با اينكه براي ديدن عنبية چشم بيماران ذرهبين نداشت و معاينة چشم بدون وسايلي كه امروز مورد استفاده قرار ميگيرد خيلي مشكل بود، متوجه شد كه عوارض ريه يا كبد در دو سوی عنبيه، يعني در حاشية راست و چپ آن، لكه‌هایی ظاهر می‌سازند. اين يكي از كشفهای پزشكي برجستة ابن‌سينا است كه تا پايان قرن نوزدهم ميلادي دانشمندان پزشكي و وظايف‌الاعضاء به آن توجه نكرده بودند.

در سالهاي آخر قرن نوزدهم، ناخن يك جغد در ران يك كودك فرو رفت، به طوري كه نتوانستند ناخن جغد را از پای آن كودك بيرون بياورند. از يك جراح كمك خواستند و او ناخن جغد را قطع كرد. در لحظهاي كه ناخن جغد قطع شد، جراح ديد كه در حاشية عنبية چشم جغد لكة سياهی به وجود آمد و همه ميدانند كه قسمت رنگين چشم جغد (عنبية آن پرنده) چقدر بزرگ و عريض است.

جراح فرانسوي چگونگي واقعه را براي چند تن از همكاران خود نقل كرد و اين واقعه به اطلاع آكادمي علوم فرانسه هم رسيد و سبب شد كه نظرية ابن‌سينا راجع به آثار امراض در عنبيه - كه مدتي بود فراموش شده بود- دوباره به ياد دانشمندان بيايد.

اينك در انگلستان، فرانسه، آلمان، امريكا و اتحاد جماهیر شوروی راجع به نظرية ابن‌سينا در مورد تأثير امراض در عنبيه تحقيق می‌شود و ناگفته پيداست كه در اين دوره خيلي بهتر از دورة ابن سينا ميتوانند عنبية چشم را براي پي بردن به آثار بيماري يا بيماريها مورد معاينه قرار بدهند. امروزه، وقتي يك پزشك با ذرهبين مخصوص خود يك چشم را از نظر ميگذراند، نه فقط عنبيه را به خوبي ميبيند، بلكه قسمتهايي از چشم را كه در پشت عنبيه قرار گرفته به خوبي مشاهده مينمايد. ابن سينا، با اينكه براي معاينة عنبيه جز چشمهاي خود وسيلهاي نداشت، كشف كرد كه جاي آثار بيماري ريه و كبد در دو طرف عنبيه (در طرف راست و چپ آن) است و امروزه، با وسايل دقيقی که براي معاينة عنبيه و ساير قسمتهاي چشم وجود دارد، توانستهاند جای اثر بيماري هر يك از اعضاي مهم بدن را در عنبيه به طور دقيق تعيين كنند. دقت در تشخيص محل آثار بيماري به حدي زياد شده كه محيط دايرة عنبيه را تقريباً مانند محيط دايرة يك قطبنما درجهبندي كردهاند.

در اين دوره، ميدانند كه آثار بيماريهاي سر و نخاع و صورت در قسمت فوقاني عنبيه، که به وسعت سي درجه (با توجه به اينكه محيط دايره 360 درجه است) ظاهر مي‌گردد، اما اثر بيماريهاي ريه و كبد ـ به طوري كه ابن سينا كشف كردـ در طرفين عنبيه در منطقهاي به وسعت پانزده درجه است؛ البته از روي احتمال، زیرا به راستي آن را درجهبندي نكردهاند.

عنبيه - كه قسمت رنگين چشم است- داراي سلولهايي است به اسم «كروماتوفور». هر يك از آن سلولها داراي مادهاي رنگين از نوع «ملانين» هستند. وقتي بدن مورد حملة يك بيماري قرار ميگيرد، اما هنوز آن بيماري بر خود شخص محسوس نگرديده، وسايل دفاعي بدن خود به خود به كار ميافتند تا بيماري را دور کنند. از طرفی، آن بيماريها در قسمتهايي از بدن جنبوجوش به عمل ميآورند و يكي از جاهای جنبوجوش بيماري منطقهاي از عنبيه است كه مخصوص عضو بیمار است. در آن منطقه، عنبيه مادة رنگين خود را از دست مي‌دهد و يك لكة سفيد در حاشية عنبيه به وجود ميآيد و چون منطقهاي كه لكة سفيد در آنجا به وجود آمده منطقة مخصوص يك عضو از بدن است، پزشك محقق ميفهمد كه بيماري آن قسمت از بدن را تهديد مينمايد و اين زماني است كه هنوز اثر بيماري و به اصطلاح پزشكان اثر باليني آن آشكار نشده است.

مطبوعات علمي در این باره مينويسند: اكنون در شوروي دانشمندان بيش از كشورهاي ديگر در مورد لكههايي كه در عنبيه ایجاد می‌شوند مشغول تحقيق هستند و حتي توانستهاند مكان مخصوص تمام اعضاي اصلي و بعضي از اعضاي فرعي بدن را در عنبيه پیدا كنند. و اين راهي است كه ابن سينا هزار سال قبل كشف كرد و بعد از ده قرن كه به فراموشي سپرده شده بود، امروز ارزش علمي خود را آشكار كرده است و دانشمندان با استفاده از وسايل پيشرفته امروزي، به تكميل این روش دست زده‌اند

ابوالحسن بيهقي، در تتمه صوان الحكمۀ، و منتخبالدين يزدي در ترجمه آن، به نام درةالاخبار، گويد:

- از تجارب بوعلی آن است كه روزي صداعي صعب بر او طاري شد. بدانست كه مادهاي است كه از حجاب سر فرود ميآيد و شايد بود كه به ورمي انجامد. بفرمود تا برف بسيار بياوردند و در خرقه كتان پيچيدند و سر را بدان بپوشانيد. موضع سر قوي گشته از قبول نزول ماده ممتنع شد و خلاص يافت.

- در خوارزم زني مدتها به مرض سل مبتلا بود. فرمود كه از شرابها به غير از گلشكر چيزي تناول نكند. تا صد من گلشكر بخورد و شفا يافت

گذشته از درمانهای عجیب و غریب، وی نظرهای جالبی نیز داشته است که در قانون متذکر آنها شده است؛ مانند اینکه شيخ معتقد بوده كه در تبهاي گرم، اگر بيمار كر شود و اسهال صفراوي پيش آيد، كري زايل می‌گردد، چرا كه علت (کری) از بالا رفتن خلط صفراوي شده و به اسهال صفراوي دفع گردد و بالعكس؛ تب ربع Fievre quarte)) بيماري صرع را بهبود زياد ميبخشد يا معالجه كند؛ و اگر به پاي شخص ماليخوليايي پيوك (رشته) پديد آيد، ماليخوليا بدان دفع شود

مذهب ابن سینا

ابن‌سینا، چنانكه در شرح حالش آمد، اسماعيلي بود و دوري جستن از محمود غزنوي نیز به این دلیل بوده است، زیرا محمود بسیار به رافضيان و معتزليان - كه اسماعيليان را نيز از آنان ميدانست - سخت می‌گرفت و از آنها کینه داشت. در بعضي كتابها آمده است كه شيخ حنفي مذهب بود، چون از فقه حنفي بحث كرده است. اما اين مطلب درست نيست، زيرا از شيخ در كتابهاي حنفيان و طبقات ديگر حنفيه يادي نشده است؛ همچنانکه در كتابهای شافعيه نامي از وي به میان نرفته است.

دلیل دیگر آنكه رسائل و آثاري از شيخ به فارسي نوشته شده است که تمايل وی را به اسماعيليه آشکار ميسازد، زيرا تأليف و تعليم به زبان فارسي از كارهاي صوفيه و اسماعيليه بوده كه سعي داشتند عقايد خود را در ميان عامه مردم رواج دهند؛ در حالي كه ساير فِرَق تنها به انتشار عقايد خود در ميان خواص قناعت ميكردند.

به هر حال، آنچه از همه گفته‌های گوناگون و كتابهای مورخان به دست می‌آید نشان می‌دهد که مذهب شيخ اسماعيلي بوده است. دلیل دیگر اینکه شیخ در دوران سامانيان می‌زیست و در این دوران، اسماعيليه در ماوراءالنهر و مخصوصاً بخارا نفوذ بسيار داشتند و ايرانياني كه با تکیه به قدرت اسماعیلیان از یوغ بندگی عباسیان رها شده بودند با جان و دل مذهب اسماعيليه را ميپذيرفتند. خاندان ابن‌سينا نيز از ايشان بوده و به عقايد آنان گرويده بودند.

عدهاي از بزرگان اهل سنت بر ابن سينا اعتراضاتي كردهاند و همين امر ميرساند كه شيخ در سلك اهل تسنن نبوده، بلكه اسماعيلي بوده است.

قاضي نورالله شوشتري در مجالس المؤمنين عقايد شيخ را ميستايد و استدلال ميكند بر اينكه شيخ شيعه بوده است

خوشنويسي ابن سينا

ابن سينا، گاهي براي تفنّن، به کاری مشغول ميشد و بعد از مدتي آن را ترك ميكرد. اما تحقيقهایي که دربارة عمل‌ جراحی در پزشكي انجام می‌داد برنامة دائمي او بود. يكي از تفنّنهاي زودگذر وی خوشنويسي بود و آنچه ذوق خوشنويسي را در آن پزشك بزرگ به وجود آورد اين بود كه روزي شرح حال ابن‌مقله را می‌خواند.

او در شرح حال ابوعلي محمد بن علي بن حسين بن مقله خواند كه وي در سال 272ق در بغداد متولد شد و وزارت سه تن از خلفاي بنيعباس را بر عهده داشت و خوشنويسترين كاتب زمان خود بود و خط نسخ را كه اعراب در شام فراگرفته بودند، تكميل كرد و پنج خط ديگر اختراع نمود به نامهاي ثلث، رقاع، ريحان، توقيع، و محقّق.

شيخالرئيس براي تفنّن شروع به نوشتن خط ثلث به روش ابن مقله كرد، اما بيش از چند هفته به آن تفنن ادامه نداد و خوشنويسي را ترك كرد و تا آنجا كه اطلاع داريم تا پايان عمر دیگر به دنبال خوشنويسي نرفت.

از اين علاقه‌های زودگذر در زندگي دانشمند خراساني زیاد ديده می‌شود. مانند زماني كه در بخارا بود و مدتي كوتاه در اسبدواني شركت ميكرد

پی یر گاگزوت

پی یر گاگزوت نویسنده و محقق معاصر فرانسوی در سال 1895 م متولد شد .وی در سالهای بین دو جنگ جهانی اول و دوم سر دبیر هفته نامه معروف کاندید فرانسه بود و تحقیقات تاریخی اش بنابر نظریه منتقدان فرانسوی دارای ارج و ارزش است .

وی می نویسد که پزشکان در مورد لویی سیزدهم و چهاردهم ، سلاطین فرانسه هفته ای یکبار قاروره آنها را بر طبق قواعدی که ابن سینا نوشته بود مورد معاینه قرار می دادند تا اگر علامتی از بیماری وجود داشته باشد پیگیری نمایند .

پاراسلس ، پزشک سوئیسی ، نیز که ادعا می کرد انقلابی در علم پزشکی پدید آورده و در سال 1541م در 48 سالگی زندگی را بدرود گفت . از قواعد قاروره شناسی ابن سینا استفاده می کرده ; در صورتی که مدعی بود قواعد طب کلاسیک پزشکی سقراط تا ابن سینا بی ارزش است .

 
تگها : زندگینامه بوعلی , ابن سینا , حکایتهای ابن سینا , طب سنتی بوعلی سینا
ارسال نظر
* نام شما:

* ایمیل شما: (محرمانه)

* پیام شما:
رتبه: بد            خوب
کد نمایش داده شده را تایپ نمایید:

تازه سازی
طراحی سایت با مهریاسان